تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^ - مطالب خرداد 1392
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/03/7 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دختر کوچکی با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظرفیزیکی غیر ممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، 

زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، 

امّا حلق بسیار کوچکی دارد. دخترک پرسید : 

پس چه طور حضرت یونس وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. 

این از نظر فیزیکی غیر ممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید. 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/03/7 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دانشجویی به استادش گفت:

استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم 

و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ 

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: 

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/03/7 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. 

او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. 

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟

دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم 

تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود 

لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. 

مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ 

دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!!!

مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.

طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد 

تا با دست خودش آن را به مادرش هدیه بدهد ... !







نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/03/7 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

زاهدی می گفت روزی کودکی دیدم که چراغی در دست داشت .

گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای ؟ 

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت . !

و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت ... ؟! 





درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.