تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^ - مطالب مرداد 1391
نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/05/20 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی.
 
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! 

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
 
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! 

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم 

چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ 

لقمان جواب داد :
 
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری 

طعم بهترین غذای جهان را می دهد . 

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای 

احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . 

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری 

و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...






نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/05/20 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد . 

دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو 

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، 

به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! 

و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! 

مادرم خیلی مریض است . 

دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، 

من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . 

دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! 

و اشک از چشمانش سرازیر شد . 

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، 

جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . 

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . 

او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . 

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . 

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! 

و به عکس بالای تختش اشاره کرد . 

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . 

این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ….. !





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1391/05/2 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد

و در آن کمی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود،

از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.

فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند:

"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"






درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.