تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^ - مطالب تیر 1391
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/04/13 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

فرشته تصمیمش را گرفته بود.

پیش خدا رفت و گفت: خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. 

اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
 
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت

فرشته گفت تا بازگردم، بالهایم را اینجا می سپارم؛

این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت 

و گفت: بالهایت را به امانت نگاه می دارم، 

اما بترس که زمینم اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است

فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. 

این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. 

او هر که را که می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. 

اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان 

به بهشت برنمی گردند

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد 

و روزی رسید که فرشته دیگر از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ 

نه بالش را و نه قولش را

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند

فرشته انسان شد ، مثل همه ی ما ...





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/04/13 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، 

کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1391/04/1 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دختر بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسید آستین پیراهن او را میکشید

تا یک بسته آدامس بفروشد،

این بار ایستاده بود و به زنی که روی صندلی پارک نشسته

و بچه اش را در آغوش کشیده بود ،نگاه میکرد.

گاه گاهی که زن به فرزندش لبخند میزد،

لب های دختر نیز بی اختیار از هم باز میشد.

بعداز مدتی دخترک دستش را به طرف جعبه برد،

بسته ای آدامس از داخل بیرون آورد و به طرف زن گرفت.

زن رویش را به سمت دیگری کرد و گفت : برو بچه،من آدامس نمیخام.

دخترک گفت: بگیر، پولی نیست...!

http://s3.picofile.com/file/7415542903/dokhtare_adams_forosh.jpg





درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.