تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^ - مطالب تیر 1389
نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/04/25 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

شب بود و جز من آسمانی بود سیه چرده ولطیف

بال نسیم نوازش می کرد زمین سخت را با همه زشتی ها و سیه چردگی هایش

آسمان مردمکش باز با تعجب به من و ما می نگریست

ماه کامل بود

ماه که چون مردمکی نورانی بر چشم آسمان دل های تیره را رسد می کرد،

در آن فکر بود که چگونه با این همه تیرگی باز انسان سمت نور را می جوید.

در هیاهوی افکار من و ماه و شب لطیف صدایی آمد ... (اذان صبح به افق قزوین)

صدایی مدام بر گوشم گفت برخیز با سیاهی شب همراه شو که او راز پیروزی

بر دل سیاهت را می داند

برخواستم ،

سر و رویم ، دست و پا و از فرق سر تا رستنگاه مویم ،پریشان حالت عطش داشت .

عطش آب ، عطش نور ،

عطش لمس پاک خدا...

وضو گرفتم و بر نماز ایستادم ، ریتم وزین حمد و توحید آنچنان بر دنیایم می نواخت

که دانه دانه نت های زمین و آسمان ، حتی جیرجیرک ها با من همراه شدند ...

با ورود به عمق خدا آن چنان نوری برمن وارد گشت که گویی دل تیره ام

هرگز رنگ سیا هی ندیده

آسمان شب مبهوت بر دلم می نگریست ...

گویا دل او نیز به تنگ آمدو  شفق زد

خورشید روی حضورش را با رنگی نارنجی بر آسمان نوید می داد ...

امروز گشت و من باز با کوله باری از نور متولد شدم .



                                                                                                      احسان هنرمند


http://s1.picofile.com/file/5879189590/emrooz_motevaled_shodam.jpg





.:: دكلمه ی این متن ::.
نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/04/19 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .


دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه .

گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها میگذشت .

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت .


و گاهی فریاد میزد و می گفت :من هستم ،من اینجا هستم ،

تماشایم کنید. اما هیچکس جز پرنده هایی که قصد خوردنش

را داشتند یا حشره هایی که او را به چشم آذوقه زمستان به

او نگاه میکردند ، کسی به او توجه نمی کرد


دانه خسته بود از این زندگی ،

از این همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد

و گفت : نه این رسمش نیست . من هم بهچشم هیچ کس

نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر کمی بزرگتر مرا می افریدی .


گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از آنچه فکر میکنی .

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای.

راستی یادت باشه که تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ،

دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .


دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک

و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .


سال های بعد دانه کوجک سپیداری بلند و با شکوه بود که

هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛

سپیداری که به چشم همه می آمد . سپیدار بارها و بارها قصه خدا

و دانه کوچم را به باد گفته بود و میدانست که باد قصه او را همه جا

با خود خواهد برد .


http://s1.picofile.com/file/5879209600/gheseie_ke_bad_ba_khod_bord.jpg





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/04/15 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد
 
مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم
می‌شود

 و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند.

نزدیک تر می شود،

می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.


- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟


- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم.

الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده

و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.


- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل
 
هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی
آنها را به

آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.

نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟


مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت

و به داخل دریا انداخت و گفت:

                                     
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."


http://s1.picofile.com/file/5879239615/hata_yek_sadaf_ra_nejat_bede.jpg





درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.