تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^ - قصه ی من و خدا
نوشته شده در تاریخ جمعه 1396/07/14 توسط احسان هنرمند | نظرات ()



زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود.

روزگار روبه راه بود. هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود.

با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود.

زیر گنبد کبود بازیِ خدا نیمه کاره مانده بود.

واژه ای نبود و هیچ کس، شعری از خدا نخوانده بود.

تا که او مرا برای بازیِ خودش انتخاب کرد.

توی گوش من یواش گفت: تو دعای کوچک منی،

بعد هم مرا مستجاب کرد.

پرده ها کنار رفت، خود به خود با شروع بازیِ خدا،

عشق افتتاح شد.

سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست.

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست.

بازی ای که ساده است و سخت،

مثل بازی بهار با درخت.

زندگی، بازی خدا و یک عروسک گلی است...!



http://s1.picofile.com/file/5879229610/gheseye_mano_khoda.jpg





درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.