تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^ - قصه ای که باد با خود برد
نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/04/19 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .


دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه .

گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها میگذشت .

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت .


و گاهی فریاد میزد و می گفت :من هستم ،من اینجا هستم ،

تماشایم کنید. اما هیچکس جز پرنده هایی که قصد خوردنش

را داشتند یا حشره هایی که او را به چشم آذوقه زمستان به

او نگاه میکردند ، کسی به او توجه نمی کرد


دانه خسته بود از این زندگی ،

از این همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد

و گفت : نه این رسمش نیست . من هم بهچشم هیچ کس

نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر کمی بزرگتر مرا می افریدی .


گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از آنچه فکر میکنی .

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای.

راستی یادت باشه که تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ،

دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .


دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک

و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .


سال های بعد دانه کوجک سپیداری بلند و با شکوه بود که

هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛

سپیداری که به چشم همه می آمد . سپیدار بارها و بارها قصه خدا

و دانه کوچم را به باد گفته بود و میدانست که باد قصه او را همه جا

با خود خواهد برد .


http://s1.picofile.com/file/5879209600/gheseie_ke_bad_ba_khod_bord.jpg





درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.