تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^ - یکی از بستگان خدا
نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/03/21 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی


پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش

را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش

رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.


خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی

به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... ـ

آهای، آقا پسر!

ـپسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد
 

وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های

خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


شما خدا هستید؟


نه پسرم،

من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


ـ آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید! ـ



http://s1.picofile.com/file/5879359675/yeki_az_bastegane_khoda.jpg






درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.