تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^
نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/11/8 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

من كه از دنیا به جز خوبی ندیدم ، بد چه باشد ؟

سختی و مشكل كه راهم ساده تر كرد ، سد چه باشد ؟

شادی دل را طلب كردم دمادم از خداوند

پس غم و اندوه و دردم از چه باشد ؟؟

هر قدم از راه رفتم من به مقصد ها رسیدم

مقصدم اینجاست در دل ، دوری راه پس چه باشد ؟؟

                                                                      
                                                                           احسان هنرمند


http://s1.picofile.com/file/6306770620/gham_che_bashad.jpg





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/09/3 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی.

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.


داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت،

خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد.

به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت

و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد،

این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:


"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!

 تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی.

تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."


لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"


خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،

گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد،

هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در

دستانش ریخت و گفت:


"حالا برو و زندگی کن..."


او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.

اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.


قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی

چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم."


آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید،

زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،

می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...


او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد،

مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،

روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند

از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،

لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.


او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:


"او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..."



http://s1.picofile.com/file/6195215290/kesi_ke_hezar_sal_zist.jpg




.:: دكلمه ی این متن ::.
نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/07/17 توسط احسان هنرمند | نظرات ()


نگر دنیا

نگر این وادی چرخان

که می چرخی و می چرخند

همه چرخندگان در آن



به دنبال کدامین راه مقصودی

که هر راهی روی باز اندرین دوار

به جایی باز می گردی

که هستی در حضور آن



نگرد اینگونه بیهوده

در این دواری حیران

و حیرانی ، نمی دانی !!

که مقصود را به بر داری



کنون بنگر چرخش ها

به این چرخ و فلک باز آ

نگاهی بر وجودت کن

و سر بر این سجودت کن



همه مبدا ، همه مقصد

همه را ه و همه بی راه

ببین اندر وجود خود

بگیر از خود ، صعود خود



و این چرخنده ی چرخان

حضوری در وجود توست

                           
                                 نگرد حیران در این میدان 

                                                                                              احسان هنرمند


http://s1.picofile.com/file/5879309650/nagard_heyran.jpg







نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/06/4 توسط احسان هنرمند | نظرات ()


 قفسی ساخته شد


در همان روز نخست ...

منو تو خوش تر از آن

که پرنده هستیم

پرو بالی داریم

پر ز شوق پرواز

بار ها و بارها

میزنم بر درو دیوار سکوت

می فشانیم ز دل

عطر آواز که ما

پر داریم .

آه و افسوس

که تنها خوشی بودنمان

دانه ی گندمکیست

تا بریزد صاحب بر سرمان ...

و بخوانیم دمادم آواز

تا مبادا صاحب

لطف یک گندمکش را

ز ما دور کند

 

ما پرنده بودیم

 

پر ز شوق پرواز ...

                                  

                                                                                                        احسان هنرمند 



http://s1.picofile.com/file/5879319655/parandeh_boodim.jpg






نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/04/25 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

شب بود و جز من آسمانی بود سیه چرده ولطیف

بال نسیم نوازش می کرد زمین سخت را با همه زشتی ها و سیه چردگی هایش

آسمان مردمکش باز با تعجب به من و ما می نگریست

ماه کامل بود

ماه که چون مردمکی نورانی بر چشم آسمان دل های تیره را رسد می کرد،

در آن فکر بود که چگونه با این همه تیرگی باز انسان سمت نور را می جوید.

در هیاهوی افکار من و ماه و شب لطیف صدایی آمد ... (اذان صبح به افق قزوین)

صدایی مدام بر گوشم گفت برخیز با سیاهی شب همراه شو که او راز پیروزی

بر دل سیاهت را می داند

برخواستم ،

سر و رویم ، دست و پا و از فرق سر تا رستنگاه مویم ،پریشان حالت عطش داشت .

عطش آب ، عطش نور ،

عطش لمس پاک خدا...

وضو گرفتم و بر نماز ایستادم ، ریتم وزین حمد و توحید آنچنان بر دنیایم می نواخت

که دانه دانه نت های زمین و آسمان ، حتی جیرجیرک ها با من همراه شدند ...

با ورود به عمق خدا آن چنان نوری برمن وارد گشت که گویی دل تیره ام

هرگز رنگ سیا هی ندیده

آسمان شب مبهوت بر دلم می نگریست ...

گویا دل او نیز به تنگ آمدو  شفق زد

خورشید روی حضورش را با رنگی نارنجی بر آسمان نوید می داد ...

امروز گشت و من باز با کوله باری از نور متولد شدم .



                                                                                                      احسان هنرمند


http://s1.picofile.com/file/5879189590/emrooz_motevaled_shodam.jpg





.:: دكلمه ی این متن ::.
نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/04/19 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .


دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه .

گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها میگذشت .

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت .


و گاهی فریاد میزد و می گفت :من هستم ،من اینجا هستم ،

تماشایم کنید. اما هیچکس جز پرنده هایی که قصد خوردنش

را داشتند یا حشره هایی که او را به چشم آذوقه زمستان به

او نگاه میکردند ، کسی به او توجه نمی کرد


دانه خسته بود از این زندگی ،

از این همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد

و گفت : نه این رسمش نیست . من هم بهچشم هیچ کس

نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر کمی بزرگتر مرا می افریدی .


گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از آنچه فکر میکنی .

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای.

راستی یادت باشه که تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ،

دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .


دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک

و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .


سال های بعد دانه کوجک سپیداری بلند و با شکوه بود که

هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛

سپیداری که به چشم همه می آمد . سپیدار بارها و بارها قصه خدا

و دانه کوچم را به باد گفته بود و میدانست که باد قصه او را همه جا

با خود خواهد برد .


http://s1.picofile.com/file/5879209600/gheseie_ke_bad_ba_khod_bord.jpg





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/04/15 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد
 
مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم
می‌شود

 و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند.

نزدیک تر می شود،

می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.


- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟


- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم.

الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده

و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.


- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل
 
هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی
آنها را به

آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.

نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟


مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت

و به داخل دریا انداخت و گفت:

                                     
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."


http://s1.picofile.com/file/5879239615/hata_yek_sadaf_ra_nejat_bede.jpg





نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/03/21 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی


پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش

را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش

رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.


خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی

به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... ـ

آهای، آقا پسر!

ـپسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد
 

وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های

خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


شما خدا هستید؟


نه پسرم،

من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


ـ آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید! ـ



http://s1.picofile.com/file/5879359675/yeki_az_bastegane_khoda.jpg






نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/03/8 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

خدایا دستم را بگیر ...


                  مثل کودکی که تازه راه افتاده است ...

                                               بی یاری دستهایت زمین خواهم خورد ...!


http://s1.picofile.com/file/5879279635/khodaya_dastam_ra_begir.jpg






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/03/6 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

پشت ویترین مغازه ایستاده بود .


به کفشهای پاره اش نگاه میکرد.

هزار و یک سوال از ذهنش میگذشت.

رویش را که برگرداند ، میخکوب شد .

مردی را روی صندلی چرخدار دید که اصلا پا نداشت!


و با لبخندی زیبا و چشمانی پر از اشک  از جلوی مغازه گذشت...



http://s1.picofile.com/file/5879249620/kafsh_haye_pareh.jpg





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/03/4 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

خداوند انسان را آفرید

به او زندگی بخشید

برایش غذا آفرید

آب ، هوا ...

انسان ظرف های مجلل را ساخت تا از غذا لذت بیشتری ببرد

انسان پول را ساخت تا زندگی زیبا تر شود

و...

ناگهان انسان کور شد و راه را گم کرد

غذا را فروخت تا ظرفی زیبا تر بخرد

زندگی را فروخت تا پول بیشتری داشته باشد


کور بود و نمی دید تا زندگی نباشد پولی نیست

و تا غذایی نباشد ظرفی...


http://s1.picofile.com/file/5879349670/va_ensan_ko0r_shod.jpg




نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/02/25 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی ست طولانی.

راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد وگذشت.قطره پشت سر گذاشت.

قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.

قطره از دست داد و به آسمان رفت.و هر بار چیزی از رنج

و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست. روز دریا شدن .

خدا قطره را به دریا رساند.

قطره طعم دریا را چشید . طعم دریا شدن را. اما...

روزی قطره به خدا گفت:از دریا بزرگتر هم هست؟

خدا گفت: هست.

 قطره گفت:پس من ان را میخواهم.بزرگترین را.بی نهایت را.

 

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت

و گفت:این جا بی نهایت است.

آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق

را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.

آدم همه ی عشقش را تو ی یک قطره ریخت.

قطره از قلب عاشق عبور کرد.

و وقتی قطره از چشم عاشق چکید

خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی

زیرا که عکس من در اشک عاشق است...



http://s1.picofile.com/file/5879199595/ghatre_delash_darya_mikhast.jpg





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1389/02/12 توسط احسان هنرمند | نظرات ()


ساکنان دریاپس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند ،


                                          چه تلخ است قصه ی عادت !


http://s1.picofile.com/file/5879219605/gheseye_adat.jpg



نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/02/11 توسط احسان هنرمند | نظرات ()


کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن!

مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید ...

سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن !

رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد ...

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت ،

ستاره ای درخشید ولی کودک باز هم توجه نکرد ...

کودک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده

و یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.

کودک با نا امیدی گریست:

خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.

بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ...

                             ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت...



http://s1.picofile.com/file/5879269630/khoda_vand_injast.jpg






نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/02/8 توسط احسان هنرمند | نظرات ()


گفتم: «لعنت بر شیطان»!

لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می کنی در حا لی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای.

نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی،

برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.

در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»

گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»

در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان ...!




http://s1.picofile.com/file/5879289640/lanat_bar_sheytan.jpg






(تعداد کل صفحات:3)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]  
درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.