تبلیغات
^ مــــرغ بــاغ ملکـــوت ^
نوشته شده در تاریخ جمعه 1396/07/14 توسط احسان هنرمند | نظرات ()



زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود.

روزگار روبه راه بود. هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود.

با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود.

زیر گنبد کبود بازیِ خدا نیمه کاره مانده بود.

واژه ای نبود و هیچ کس، شعری از خدا نخوانده بود.

تا که او مرا برای بازیِ خودش انتخاب کرد.

توی گوش من یواش گفت: تو دعای کوچک منی،

بعد هم مرا مستجاب کرد.

پرده ها کنار رفت، خود به خود با شروع بازیِ خدا،

عشق افتتاح شد.

سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست.

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست.

بازی ای که ساده است و سخت،

مثل بازی بهار با درخت.

زندگی، بازی خدا و یک عروسک گلی است...!



http://s1.picofile.com/file/5879229610/gheseye_mano_khoda.jpg





نوشته شده در تاریخ جمعه 1396/07/14 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

نگاهی می کنم بر خورشید !!

نگاهی بر ماه !!

آخر چرا دیگر نمی تابید بر دنیا ؟ چرا نمی تابید بر ما ؟

نکند نورتان سیاه شده ؟!

و یا شاید

شاید من کور شده ام !

شاید ما کور شده ایم !

خدایا چشم هایم را می خواهم !

بار دیگر دیدگانمان را به ما پس بده

اینگونه تا آخر عمر همه چیز سیاه است

خدایــــا چشمانم !!!


http://s1.picofile.com/file/5879179585/chashm2.jpg




نوشته شده در تاریخ جمعه 1396/07/14 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

خدایا ببخش اگر همیشه روی بوم زندگی

با رنگهای سیاه و خاکستری نقاشی کشیده ام.

اگر در آفتابی ترین روزهای عمرم خورشید را

نادیده گرفتم و روی تمام خاطرات قشنگم

خط قرمز کشیدم.

اگر با دیدن ستاره باران آسمان عاشق نشدم

و سبد سبد ستاره نچیدم.

اگر لابه لای صفحه های زمستانی تقویم

زندگی ام گم شدم و به بهار نرسیدم .

اگر در گذر از پیچ و خم های زندگی همیشه

به بن بست رسیده ام و فراموش کرده ام

                               راه آسمان همیشه باز است.

 

http://s1.picofile.com/file/5879259625/khadaya_bebakhsh.jpg




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/03/7 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دختر کوچکی با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظرفیزیکی غیر ممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، 

زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، 

امّا حلق بسیار کوچکی دارد. دخترک پرسید : 

پس چه طور حضرت یونس وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. 

این از نظر فیزیکی غیر ممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید. 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/03/7 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دانشجویی به استادش گفت:

استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم 

و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ 

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: 

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1392/03/6 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. 

او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. 

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟

دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم 

تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود 

لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. 

مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ 

دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!!!

مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.

طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد 

تا با دست خودش آن را به مادرش هدیه بدهد ... !







نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1392/03/6 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

زاهدی می گفت روزی کودکی دیدم که چراغی در دست داشت .

گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای ؟ 

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت . !

و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت ... ؟! 





نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/05/20 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی.
 
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! 

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
 
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! 

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم 

چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ 

لقمان جواب داد :
 
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری 

طعم بهترین غذای جهان را می دهد . 

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای 

احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . 

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری 

و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...






نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/05/20 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد . 

دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو 

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، 

به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! 

و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! 

مادرم خیلی مریض است . 

دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، 

من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . 

دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! 

و اشک از چشمانش سرازیر شد . 

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، 

جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . 

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . 

او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . 

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . 

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! 

و به عکس بالای تختش اشاره کرد . 

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . 

این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ….. !





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1391/05/2 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد

و در آن کمی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود،

از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.

فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند:

"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/04/13 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

فرشته تصمیمش را گرفته بود.

پیش خدا رفت و گفت: خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. 

اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
 
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت

فرشته گفت تا بازگردم، بالهایم را اینجا می سپارم؛

این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت 

و گفت: بالهایت را به امانت نگاه می دارم، 

اما بترس که زمینم اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است

فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. 

این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. 

او هر که را که می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. 

اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان 

به بهشت برنمی گردند

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد 

و روزی رسید که فرشته دیگر از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ 

نه بالش را و نه قولش را

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند

فرشته انسان شد ، مثل همه ی ما ...





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/04/13 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، 

کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1391/04/1 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

دختر بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسید آستین پیراهن او را میکشید

تا یک بسته آدامس بفروشد،

این بار ایستاده بود و به زنی که روی صندلی پارک نشسته

و بچه اش را در آغوش کشیده بود ،نگاه میکرد.

گاه گاهی که زن به فرزندش لبخند میزد،

لب های دختر نیز بی اختیار از هم باز میشد.

بعداز مدتی دخترک دستش را به طرف جعبه برد،

بسته ای آدامس از داخل بیرون آورد و به طرف زن گرفت.

زن رویش را به سمت دیگری کرد و گفت : برو بچه،من آدامس نمیخام.

دخترک گفت: بگیر، پولی نیست...!

http://s3.picofile.com/file/7415542903/dokhtare_adams_forosh.jpg





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1390/03/24 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

فردی از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.

خداوند دعای او را مستجاب کرد.

در عالم شهود او را وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند.

همه گرسنه , ناامید و در عذاب  بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید

ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند

قاشق را به دهانشان برسانند.

عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه ندا آمد : اکنون بهشت را نظاره کن.

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد.

دیگ غذا , جمعی از مردم , همان قاشق های دسته بلند و...

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.

 آن مرد گفت : نمی فهمم!! چرا مردم در اینجا شادند. در حالی که در اتاق دیگر بدبختند

با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟

ندا آمد که در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند .

هر کسی با قاشفش غذا در دهان دیگری می گذارد ,چون ایمان دارد که کسی هست

که در دهانش غذایی بگذارد...



http://s1.picofile.com/file/6805754524/behesht_va_jahanam.jpg





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/12/17 توسط احسان هنرمند | نظرات ()

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است

و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،

برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی

و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،

زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را

از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند

که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود،

رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،

دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.

دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.

و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.


http://s1.picofile.com/file/6416877262/davidan_biamooz.jpg





(تعداد کل صفحات:3)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]  
درباره وبلاگ

از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من

و در این هیاهوی غریب من این من را

نمی یابم ...


آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.